الملا فتح الله الكاشاني
22
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
بر آنچه شما صفة ميكنيد از هلاك يوسف مرويست كه چون برادران اين سخن از او شنيدند منفعل گشتند روز ديگر با چراگاه رفتند و با خود گفتند تدبيرى بايد كرد تا اين انديشه از دل پدر بيرون رود و ما را در آنچه مىگوييم تصديق كند بعضى گفتند كه صلاح اين كار آنست كه برويم و يوسف را از چاه بيرون آوريم و اعضاء او را پاره پاره استخوانهاى وى نزد پدر آريم تا اين تهمت از ما دفع شود يهودا گفت نه با من عهد كردهايد كه يوسف را نكشيد پس ايشان را از آن حرف منع كرد نماز شام كه به خانه آمدند پدر ايشان را گفت اگر چنانست كه راست مىگوييد اين گرگ كه يوسف را خورده بگيريد نزد من آوريد تا صدق قول شما را از او معلوم كنم ايشان بصحرا رفتند و گرگى بگرفتند و دست و پاى وى را ببستند و نزد پدر آورده بيفكندند و گفتند اين گرگى است كه يوسف را خورده يعقوب گفت دست و پاى او را بگشائيد چون وى را گشودند يعقوب گفت اى گرگ نزد من آى آن گرگ بيامد و نزد يعقوب بايستاد يعقوب گفت اى گرگ شرم ندارى كه ميوه دل و روشنى هر دو چشم مرا بخوردى گرگ بآواز آمد كه ( لا به حق شيبتك يا نبى اللَّه ما اكلت ولدك و ان لحومكم و دمائكم معاشر الانبياء محرمة علينا و انى لمظلوم مكذوب على غريب فى بلادكم ) به حق پيرى و موى سفيد تو كه من فرزند تو را نخورده ام بدرستى كه خون و گوشت شما كه پيمبرانيد بر ما حرام است و من مظلومم و بر من دروغ بستهاند و در اين زمين غريبم گفت براى چه به اين زمين آمده گفت ( يا نبى اللَّه ) مرا اينجا خويشانند ديروز به زيارت ايشان آمده بودم پسران تو مرا گرفتند و بر بستند و نزد شما آوردند و اين دروغ بر من بستند يعقوب نزد ديدن اينحال و شنيدن اين مقال از گرگ گفت كه * ( بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ ) * القصه يعقوب در فراق يوسف چندان بگريست كه همه فرشتگان بفرياد آمدند و گفتند الهى يوسف را به دو باز داده و يا يعقوب را تسلى كرامت فرما يا ما را اجازت ده تا به دنيا رويم و با يعقوب در آه و ناله موافقت كنيم و مرويست كه هر بامداد يعقوب بصحرا بيرون آمدى و بر حوالى كنعان ميگشتى و ميگفتى يا بنى اى فرزند دل بند من و يا قرة العين اى نور ديده رمد ديده من و يا ثمرة فؤادى اى ميوه باغ دل پر داغ من يا فلذة كبدى اى گوشه جگر خون شده من باى ثبر طرحوك آيا تو را در كدام چاه انداختند باى سيف قتلوك تو را بكدام تيغ هلاك ساختند فى اى بحر غرقوك آيا بكدام دريا بغرقاب فنا افكندند و فى اى ارض دفنوك بكدام بقعه از زمين تو را دفن كردند سر گشته در آن وادى ميگشت و آب حسرت از ديده ها ميباريد و بسوزى كه آتش در افلاك زدى ميزاريد جبرئيل در رسيد كه يا يعقوب ابكيت الملائكة ببكائك فرشته گان را بگريه خود بگريانيدى و مقدسان ملاء اعلا را بناله و زارى در آوردى يعقوب جواب داد كه اى جبرئيل چكنم كه نگريم بيت جان غم فرسوده دارم چون ننالم آه آه آه درد آلوده دارم چون نگريم زار زار